"اگر حال مرا می پرسی(که می دانم نمی پرسی!!) ملالی نیست به جز این همه اندوه....و بغضی که هنوز فروکش نکرده من مانده ام با دلی که هر شب پیاده و تنها تا پیش خدا می رود و باز ... نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت؟! باز هم قصه همان است...همان حکايت هميشگی... گفتم بيايی و اين نقطه چين های بی پايان حرفهايم را پر کنی! نگفتم خودت هم نقطه چين شو! "من در پی او بودم و او در پی او بود..."
عروسکهايم را گرفت و گفت :تو ديگر بزرگ شده اي ....چشمهايم را گرفت و گفت :با هم ببينيم...دستهايم را گرفت و گفت:قشنگند ،مال من...ماهي هايم را گرفت و گفت:گناه دارند ،توي خشکي مي ميرند....اشکهايم را گرفت و گفت:من همراه توام اينها را مي خواهي چکار؟؟...پاهايم را گرفت و گفت:با هم پرواز مي کنيم...و بوسه يي گرفت و گفت : بزرگ شده ای!
...
حالا که مي خواهم همه ي اينها را از او پس بگيرم،خاطرش نيست کجا رهاشان کرده
ومي گويد:مي خواستي دست من نسپاريشان ،کسي مجبورت که نکرده بود...تازه ،تو که چيزي از دست نداده يي من سه سال زندگيم رو تلف کردم..
...
ـ باشه.
چيز ديگري نگفتم و با همان يک جفت بالي که برايم مانده بود پرواز کردم.
از دفترچه ي خاطرات يک مرده.
اسمم رضا ست تقویمو نگاه کنی حدودا 19 سالم ولی تاریخ خاطراتم نشون می ده بیش از یک بار متولد شدم و بیش از یک بار مرگ رو تجربه کردم...؟اتفاقات عجیب و غریب و یا شاید غیر منصفانه این دنیا فریاد تمام عمرم... دغدغه پستی و بی وفایی و....یه پوچی تمام و عیار در این دنیا خیلی وقت که منو با این افرینش غریبه کرده؟حالا اومدم اگه بتونم یه سرکی بکشم به هزار توهای ذهنم شاید بتونم راهی پیدا کنم تا.....!؟
دوست عزیزم...ورودت رو این وبلاگ تبریک می گم.... از هرجای وبلاگ که بدت میاد بگو تا درستش کنم... نظر هم که بدی میشه نور علا نور... اگه وبلاگ داری بگو تا باهات تبادل لینک کنم....هر سوالی هم داشتی از آی دی من بپرس....